|
عشق طوفانی |
|
|
زندگی مجذور آیینه است
زندگی گل به توان ابدیت
زندگی ضریب زمین در ضربان دل ماست
زندگی هندسه ساده یکسان نفس ماست
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 16:52 توسط تارا |
زچشمت اگرچه که دورم هنوز،پر از اوج و عشق و غرورم هنوز اگر غصه بارید از ماه و سا ل، به یاد گذشته صبورم هنوز شکستند اگر قاب یاد مرا، دل شیشه دارم بلورم هنوز سفر چاره دردهایم نشد،پر از فکر راه عبورم هنوز ستاره شدن کار سختی نبود،گذشتم ولی غرق نورم هنوز پر ا زخاطرات قشنگ توام ، پر از یاد و شوق و مرورم هنوز تراگم نکردم خودت گم شدی،من شیفته با تو جورم هنوز اگر جنگ با زندگی ساده نیست،در این عرصه مردی جسورم هنوز اگر کودک ماهور با ما نساخت،پر از نغمه ی پاک شورم هنوز قبول است است عمر خوشی ها کم است ،ولی با توام پس صبورم هنوز
این سطر مختصر را گفتم که او بخواند
هرچه به نگفتم می خواهم او بداند
او اولش نمی خواست ترکم کند ولیکن
فهمید راز من را،او رفت تا بماند
+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 18:21 توسط تارا |
بذار آدما بدونن عاشقم عاشقی رسوا

اگه روزی بدونم که تو دیگه منو نمی خوای 
اگه دنیا منو بخواد بی تو من دنیا نمی خوام
دستامو بگیر تو دستات لحظه ی دل بی قراری


تارا 


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 16:1 توسط تارا |
لحظه های رفتنه حالا اون می خواد بره داره تنهام می ذاره با یه دنبا خاطره تو چشام اشکی نیست رو لبام حرفی نیست پیش تو می خندم گریه هام پنهونیست بدون که من بی تومی رم ومی میرم فقط با مردنم من آروم می گیرم بذار یه بار دیگه من تو رو ببینم برات گریه کنم به پات من بشینم به خدا تو بری من می شم دیوونه آتیش عشق تو به یادم می مونه داری می ری تو از کنارم من که جز تو کسی رو ندارم من می مونم پای قرارم حتی تونیستی در کنارم داری می ری واسه همیشه! بی تو بودن؟! نه!!نمیشه مثل من عاشقت کی میشه؟! که بمونه واست همیشه! 
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 9:23 توسط تارا |

شاگردی از استادش پرسید: "عشق چیست؟"استاد در جواب گفت:"به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور.اما در هنگام عبور در گندم زار به یاد داشته باش نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچینی!"
شاگرد به گندم زار رفت وپس از مدتی طولانی برگشت.استاد پرسید:"چه آوردی؟"
شاگرد با حسرت جواب داد:"هیچ!هر چه به جلو می رفتم خوشه های پر پشت تر میدیدم وبه امید پیدا کردن پرپشت ترین تا انتهای گندم زار رفتم ."
استاد گفت:"عشق یعنی همین.!"
شاگرد پرسید :"پس ازدواج چیست؟ "
استاد به سخن امدکه:"به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور.اما باز هم به یاد داشته پاش که نمی توانی به عقب بر گردی!! شاگرد رفت وپس از مدت کوتاهی با درختی برگشت.استاد پرسید که شاگرد را چه شد؟
او در جواب گفت:"به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم،ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم.استاد باز گفت:"ازدواج یعنی همین.

You're the reason I live,the reason my heart keeps
beating. You're the only one for me and that's the
way it will always be.
تو دلیل من برای زندگی هستی دلیل تپش قلب من تو همه کس من
هستی وتا ابد چنین خواهد بود.
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 18:50 توسط تارا |
عاشق خسته ام از عشق جدایم نکنید
جز همان عاشق دل خسته صدایم نکنید
سالها از آتش دل سوخته ام ساخته ام 
باز هم همسفر خاطره هایم نکنید
به خدا عشق گنه نیست عزیزان آخر
در میان انگشتنمایم نکنید

عشق نمی پرسد که تو کی هستی فقط می گه که تو مال منی
عشق نمی پرسد اهل کجایی فقط می گه که تو قلب من زندگی می کنی
عشق نمی پرسد که چکار می کنی فقط می گه که باعث ضربان قلب منی
عشق نمی پرسد که چرا دور هستی فقط می گه که همیشه با منی
عشق نمی پرسد دوستم داری فقط می گه که دوستت دارم!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:47 توسط تارا |
من درختم اما نه درختی که بروید در باغ نه درختی که برقصد دلشاد آن درختم که بگرید با ابر آن درختم که بنالد در باد آن درختم که زدیدار نسیم برگ برگش کشد از دل فریاد آن درختم که در این دشت سیاه روز و شب مویه کند با مجنون همه دم ناله کند با فرهاد آن درختم که به صحرای غریب خفته در بستر دشت رسته در دامن کوه شاخه هایش حسرت برگ برگش اندوه تک درختم به دل بادیه ای آتشناک که نه آبست در آنجا و نه آبادانی ریشه ام سوخت ز بی آبی و بی بارانی شاخه هایم همه چون دست مناجات به ابرست بلند برگهایم چون زبانی که بسوزد در عطش روز وشب منتظر بارانند لیک بارانی نیست نه که باران حتی برغمم دیده ی گریانی نیست نه درختم که من هیمه خشکی بی سود نازم به آن دست که خیزد پی افروختنم دیگر ای راهگذر تشنه آب نیم تشنه سوختنم تشنه سوختنم
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت 19:9 توسط تارا |
اگه کسی دیوونت بود بازیش نده اگه عاشقت بود دوستش داشته باش اگه دوستت داشت بهش علاقه نشون بده اگه بهت علاقه نشون داد،بهش لبخند بزن اینطوری همیشه یک پله ازش عقب تری اگه یه روزی خسته شد ویک پله بیاد عقب تازه میشه مثل تو دل من کوره آهنگران است اگر شعله کشد می سوزد عالم وصیت می کنم وقتی که مردم به شهر عاشقان خاکم نمایند. به جای سنگ سنگین مزارم،درخت بید مجنون رو بکارند.
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 9:7 توسط تارا |
بنام تنها امید نا امیدی های من خودت گفتی که روزی خواهم آمدتا در پناه چشمان من دستهایم را در میان دستانت بگیری تا برای کبوترهای قلبمان آشیانه محبت را بنا سازیم.خودت گفتی درروزخاطره ها خورشید من انقدر با شکوه طلوع خواهد کرد که غروب دیگر،عظمت دل انگیز خود را از یاد خواهی برد.ولی هر بار که موسیقی دلنشین لبانت آواز عشق را سر داد،قناری قلبم نغمه ی جدایی را سرودتا من باور کنم.باید روزی چشمانت را در جاده های انتظار تنها بگذارم و به همراه صدفهای مهربان به اعماق اقیانوس دوستی بروم ولی من در انجا هم قصه عشق تو را برای ما هی ها خواهم گفت وبه آنها می گویم در کنار عشق مقدسی هستم وسوگن خوردم که بعد تو هیچکس را در خلوت حرفهایم شریک نکنم. وبه ما هی ها خواهم گفت: قلبم را در میان صدف چشمانش گذاشتم تا او از این هدیه چون مرواریدی نگه دازی کند و میدان تو روزی با قامتی شکسته آخرین نگاه را تقدیم چشمان اشکبارم می کنی و چون مسافری خسته به سوی قطار سر نوشت پیش خواهی رفت.. 
+ نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:34 توسط تارا |
عشق من آن شبه شاه شبانگاه تویی... نمی دانم چرا رفتی؟! نمیدانم چرا،شاید خطا کردم!وتو بی انکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا ،تا کی، برای چی ،ولی رفتی!وبعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید.وبعداز رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت.وبعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد.وگنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه وغربت شد.وبعد از رفتنت آسمان چشمان من خیس وبارانی بود.وبعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از بین خواهد رفت.... تو تمام هستی من هستی... هرجا باشی دوستت دارم رفتی ولی اینو بدون هرجا باشی دوستت دارم هنوز برای دیدنت به رویاهام پا میگذارم دل منو شکستی رفتی وتنهام گذاشتی کاش می دونستم که تو هیچ وقت دوستم نداشتی دل منو شکستی اما یادت بمونه هیچ ککس مثل من قدر تو رو نیست بدونه چقدر دلم می سوزه عمری دروغ شنیدم جا این همه صداقت آخر به هیچ رسیدم منو بگو دلم رو پاک به تو باخته بودم نفهمیدم که خونه ام رو روی آب ساخته بودم......
امشب به سوگ آرزوهایم نشسته ام ودر غم نبودنت اشک فراق می ریزم .امشب شمع حسرت آرزوهای بر باد رفته ام ذره ذره آب می شود. امشب برای مرگ آرزوهایم لباس سیاه پوشیده ام ،کاش امشب کسی برای عرض تسلیت به خانه ام می آمد ،کاش امشب تو بودی و دلداری ام می دادی و دفتر آرزوهایم را ورق می زدی،اما افسوس که نیستی وزندگی بی تو قشنگ نیست...
ان سایه که مونس جانم شده بود
آن الفبا که همه ورد زبانم شده بود
اینک از پشت آیینه پیدا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تویی 

بی تو این این شهربرای دل تنگم قفس است
مونس من در شب تنهایی و غم هیچکس است 
بی تو می میرم از اندوه غروبی دلگیر 
تو بمان شادی من!کاین همه افسوس بس است 
باز دز آیینه دنبال تو می گردم باز
دل غمگین مرا عطر نگاهت هوس است
باش با من که به معنای شکفتن برسم
باش با من که دلم زخمی هر خار و خس است


+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 12:23 توسط تارا |
| ||||||